با صدای مزخرفِ آلارم گوشی یک چشمشو به زور باز کرد . صدا را خفه کرد و چشماشو بست . توی دلش به زمین و زمان فوش میداد که چرا هر روز صبح زود باید بیدار بشه . با چشم بسته و اخم غلیظ و سر و وضع به هم ریخته اتاقشو به مقصد wc ترک کرد . زیر لب همچنان بد و بیراهـ میگفت . به هر جون کندنی بود با آب ولرم صورتشو شست و چشماشو نصفه و نیمه باز کرد و یه اخم گندهـ از آینه به خودش کرد و برگشت توی اتاقش ! طبق هر روز حاضر شد و به راهـ افتاد .
" تکرار غریبانه ی روزهایم اینگونه میگُذَرَد :| خیلی هم بی اعصاب و خوابالو /:) دهن همه ی کلاس های سرِ صبح را گایش :) "
برچسب:
نویسنده: میلاد فلاح