قابلمه رو با یا قاشق برداشتم و همون وسطِ مطبخ نشستم . چراغو روشن نکردم ولی یه نورِ کمی از سالن ، مطبخ رو روشن کردهـ بود D: . مشغولِ خوردن شامِ عزیزم شدم که یهو دیدم از سمتِ چپم به فاصله خیلی کم یه سوسکِ زشت به سمتم اومد و قصد داشت بهم حمله کنه :| قابلمه رو برداشتم و با شجاعتِ تمام و عربدهـ کشان پا به فرار گذاشتم و خودم رو نجات دادم /:) . هرچند همه ی اینا ساخته ی ذهنم بود و فقط یه لحظه یه سایه دیدم و همینطور که مشغولِ غذا خوردن بودم با خودم فکر کردم اگر واقعا سوسک بود همچین کاری میکردم D: .
برچسب:
نویسنده: میلاد فلاح